سکوتم اندکی شکست...
به نام خدای او ...

و من این بار از تپش های این دل بی قرار ،
در دل تاریکی این شبهای پر سکوت ،
یقین کردم که در این کویر بی انتها ،
تنها تو را می شناسم ،
و تو تک سوار لحظه های منی...
و از میان حصارهای سرد انتظار،
یقین کردم که غزل خوان لحظه های بودنت هستم ،
که کوچکترین نشانی از تو ،
دلم را می لرزاند ،
و شیشه نازک بغضم را می شکند...
پ.ن:
سکوتم اندکی شکست ، به گرمی صدای تو...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶ ساعت 17:23 توسط نی
|