به نام خدای او ...




و من این بار از تپش های این دل بی قرار ،

در دل تاریکی این شبهای پر سکوت ،

یقین کردم که در این کویر بی انتها ،

تنها تو را می شناسم ،

و تو تک سوار لحظه های منی...

و از میان حصارهای سرد انتظار،

یقین کردم که غزل خوان لحظه های بودنت هستم ،

که کوچکترین نشانی از تو ،

دلم را می لرزاند ،

و شیشه نازک بغضم را می شکند...



پ.ن:

سکوتم اندکی شکست ، به گرمی صدای تو...