به نام خدای او


....
به رسم همیشه و هنوز،
هنگام نوشتن از تو برگهای دفترم از اشکانم خیس میشود...
میدانم آنطور که باید نمیتوانم با زبان ناتوان قلم تو را توصیف کنم...
تو را ای بی پایان ترین سرآغاز...
تو را ای آرام دلها...
تو را ای "بخشنده ی بزرگ"...
تو را ای عشق...
تو را ای والاترین معشوق...
تو را ای اقیانوس شوق...
تو را ای "داور بر حق"...
تو را ای مهربان ترین مهربانان...
تو را ای "خداوند ایثار و انصاف"...
تو را ای نــــــور ...
تو را ای خداوند وجود و عدم...
تو را ای خدای حسین...

"نتوان وصف تو گفتن... که تو در فهم نگنجی, نتوان شبه تو گفتن... که تو در وهم نیایی"


میخواهم دریا شوم...
میخواهم خود را در قطره قطره وجودت غرق کنم...
میخواهم همچو خوبان پر بگشایم... تا بی کران وجود... تا آنجا که دیگر "پایان" رنگ ببازد...
میخواهم دوباره بخوانمت... با تمام وجود...
آری... باز هم دلم میخواهد...
.... پاسخم ده....


پ.ن:
1. شنیدم:" وقتی پیامبر به معراج میرفت، پاشون به کاسه آبی میخوره و میافته... وقتی ایشون از معراج برمیگشتن، همچنان داشته از اون کاسه، آب میرفته...! انیشتین هم گفته همین روایت نظریه نسبیت من رو ثابت میکنه..."

2. من گرفتار سنگینی سکوتی هستم،
که گویا قبل از هر فریادی لازم است...
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت،
در تهاجم با زمان،
آتش زدم... کشتم...
من بهار عشق را دیدم،
ولی باور نکردم...
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم...
من ز مقصد ها،
پی مقصودهای پوچ افتادم...
تا تمام خوبها رفتند و
خوبی ماند در یادم...
من به عشق منتظر بودن،
همه صبر و قرارم رفت...
بهارم رفت...
عشقم مرد...
یارم رفت...

3. التماس دعـــــــــــــا...